سامیهسامیه، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره
سامیناسامینا، تا این لحظه: 9 سال و 1 ماه سن داره

سامیه و سامینا

بلبل زبونی ناناز

سلام دختر خوبم دخترم الان به خوبی حرف میزنی وهر شعری که برات می خونم زود یاد میگیری .چند شب پیش خونه خاله افطار دعوتم بودیم. شما با بلبل زبونیت نظر همه رو به خودت جلب کرده بودی به خصوص دختر عموی مامانی اخه او یک پسر داره که یک ماه از تو بزرگتره وخیلی کم حرف میزنه .دختر عمو تا تو حرف میزدی می گفت الهی الهی ماشالله  هر جا که مهمونی دعوتیم خاله ها دورت جمع می شوند وبا سوال  کردن از تو ،مجبورت می کنند که باهاشون حرف بزنی خاله:بابایی کجاست سامیه:بابای سرکاره خاله :  بابایی بستنی بخره سامیه: اره بابایی بستنی بخره خاله : بابایی پول نداره سامیه:( دستش ومیذاره دم گوشش به اصطلاح خودش داره با موبایل صحبت میکنه) ال...
22 تير 1393

سامیه پرنده کوچولوی بابا

سامیه ام سلام: دوباره فرصتی شد تا باز از تو بگویم، از تو شیرین زبان بابا ، از لبخندت ،شادیت و بلبل زبانی ات ،که قلب پدر را غرق شادی میکند . زندگی ام همچون تک درختی آرام ساکت بود که تو چون پرنده ای کوچک و زیبا به آن شادی بخشیدی و با نغمه هایت آواز عشق را در زندگی ام به جریان درآوردی. سامیه کوچکم با قلبت که پر از عشقی پاک و کودکانه است نسیمی به خنکای چشمه های زلال کوه در برگ برگ وجودم به حرکت در آوردی و و با دستان کوچکت هر بار خستگی ام را محو کردی .خداوند بزرگ را هزاران که نه بلکه بسییار بسیار بیشتر از آن شاکرم که تو را به ما هدیه داد تا زندگیمان در کنار تو معنایی دوباره پیدا کند. از او می خواه...
17 تير 1393

اولین شبی که با قصه های مامانی خواب رفتی

سلام به گل دختر خودم دخترم تمام زندگی وعشقم هستی .خیلی خیلی دوست دارم وعاشقتم نمی دونم اگه نبودی چکار میکردم وچطور این روز ها رو می گذروندم دخترم اوایل که برات قصه می گفتم گوش نمی دادی و می خواستی تا با اسباب بازیهات بازی کنم یا اینکه برات نقاشی بکشم .اما الان یک هفته ای است که به قصه هاوشعرهایی که برات می خونم گوش میدی وازم می خوای که دوباره تکرار کنم .قصه آقا گرگه ،حسنی ، آقای دکتر ،توتو واز همه قصه آقا گرگ رو دوست داری وبا اون دستای گوچکیت  می بری کنار صورتت ومیگی آقا گگه اومد وبه بی رو خورد دیشب موقع خواب فکر کردم مثل همیشه باید بهت جی جی بدم تا بخوابی اما بر خلاف تصورم خواستی تا قصه آقا  دکتر و برات بگم من هم گفتم ...
16 تير 1393

اولین باری که گفت مامانی دوست دارم

سلام به عشق خودم نانا دیروز یه عالمه کیفور شدم آخه گل دختر وقتی خواب بودم اومد سرش وگذاشت رو سینه ام به چشمام نگاه کردو وگفت دوست دارم مامان مدیحه دوست دارم.نمی دونی چقدر خوشحال شدم وبوسیدمت دخترم شکر خدا بزرگ شده واینقدر ازم سوال می پرسه این کیه ،این چیه ومن هم با صبر وحوصله جوابش ومیدم وروزا کارش شده این که بیا با اسباب بازی بازی کنیم ومنم مجبورم باهاش بازی کنم شعری که نانا خوب بلده تاب تاب عباسی ،خدا نانا ندازی اگه می خوای بندازی ،تو بابا یاسر بندازی(دخترم کلمه بغل ونمیگه) صبحا از خواب بیدار میشه ومیگه مامانی بریم مهدکودک پیش آله تاب تاب عباسی بازی کنیم سرسره بازی کنیم. سامیه الان یک سال ونه ماه و9 روز سن داره &...
8 تير 1393
1